05/05/2026
حرف دل یک بانوی ايرانی ساکن پاریس خطاب به همسایه ی هم سن فرانسوی اش :
آژیر قرمز می کشند... من دست مادرم را می گیرم و می پرسم :ما امشب می میریم ؟
... تو هم دست مادرت را می گیرى و در شانزه لیزه قدم می زنى...
بزرگ می شویم...
تو با حمام آفتاب و جشن برف و فستیوال رقص و کدوى هالووین...
من چادر مشکى سر می کنم ، مسجد می روم و مدام توبه می کنم و غسل و غسل ...
تو اما دامن باله می پوشى و سرِ انگشت می ایستى...
بزرگ می شویم...
من با عروسک شکسته و دعاى کمیل و موکت پوسیده کنار کوچه و مشق و مشق و مشق...
تو با عروسک باربى و جشن و جشن و جشن...
حالا همسایه هستیم... در دهه سوم زندگى...
تو میتل ، گربه ماده ات را بغل می کنى... جلوى در سیگار می کشى و شب هاى تعطیل با همسرت می روى بار...
من از پشت شیشه نگاهت می کنم ... و فکر می کنم یعنى تمام سال هایى که ما جنگیدیم... کابوس دیدیم... ترسیدیم... جلوى درب دبیرستان به خاطر ناخنهایمان ایستادیم ...، تحقیر شدیم ....هى خوب ها و بدها شدیم... در صف هاى فشرده، مردها نجابت مان را دزدیدند... جیغ زدیم... عاشق نشدیم... منتظر خواستگار نشستیم... سبز شدیم و کتک خوردیم... در ماشین گشت ارشاد بغض کردیم... آب بازى کردیم و زندان رفتیم... و عمری در رویای رفتن به بهشت زندگیمان را باختیم !!!!
در تمام این سال ها ... تو همین قدر راحت و آزاد گربه ات را نوازش می کردی و حمام آفتاب می گرفتى ؟...
نه....
گیرم که موهایم را هم ، همرنگ تو کنم ،
زخم هاى سى ساله را کجا پنهان کنم...؟!